چندین سال است که در پاتوقی گوشۀ این شهرِ ضدِ جمع، جمع میشویم. بیدعوت و بدون هماهنگی. به جرئت میتوانم بگویم که پایدارترین دورهمیهای دوستانهام بوده و هست. اوایل با دوستان همدانشکدهای، بعدازظهرها دورِ هم جمع میشدیم و رفتهرفته با اهالی قدیمیتر و ساکنین محلی پاتوق هم آشنا شدیم و حسابی جمعمان، جمع شد. حالا دیگر از هر طیف و هر مسلکی دورمان مینشینند و خودی و غیرخودی هم نداشتیم و نداریم- بخوانید: دموکراتترین میزگرد مملکت! دلایل دوامش را اگر بخواهید دو چیز بیشتر نیست؛ اولی ارزانی چای! و دیگری، دگرپذیری یا همان تحمل عقاید مخالف که تمرین دموکراسی را به من آموخت. چه زمستانهایی که تا اواخر شب در سرمای بیرحم، خودمان را با آتش سیگار و گرمای بحث، داغ میکردیم و بعد از تعطیلیِ پاتوق، بحث را دنبال خودمان میکشیدیم در پیادهروها، و چه تابستانهایی که بهقول "عمران صلاحی" :
دلشان میخواست
چشم مردم را گریان بینند
گاز اشکآور را ول کردند
خندهآور بود.
و ما هم از شدت خنده راهمان را از خیابان آرزو به پاتوق امید، کج میکردیم... بازارچۀ امید، که هر جا باشیم، حوالی عصر یکییکی اعلام حضور میکنیم. گفتم بازارچه -بله- از بازارچهای حرف میزنم که در یکی از خیابانهای منتهی به انقلاب است و از آنجا یکراست میخورد به آزادی: مقصودم خیابان امیرآباد یا بهقولی همان خیابان ندا است.
دستآخر اینکه شعری ساختهام در باب اَدای دِینی به این جمع و آنجای عزیز، تا بمانَد و یادمان نرود که ما هم دلخوشیهای بزرگی داشتیم!
"پاتوق مَکاره "
به: بازارچهئیان
متفکرانه میچَرَندم
میان جمعی که
به ضیافت هیچ گِرد آمدهاند
جامی از هرگز
روی میز و
سیگارهایی برافراشته
که پرچم دوستیاند.
اینان که
بادِ دهان را در هوا
گم میکنند
و بیهزینه
تریبون میخَرَند.
اینجا از
منِ مَن تا منِ تو
گرمی آتش کبریتی
فاصله است که
شعلهاش را
دست غریبهای میزند.
میهمانی غافلانی که
زندگی را
به تأخیر میاندازند و
مرگ را
تمرینی، مرور میکنند...
... و تمام میشود جهان
هر شب
در لیوانهای چای
که برای فردا
بازیافت میشوند.
No nací en la palabra, sino en el esfuerzo continuo de parirla. El silencio imponente de las hojas en blanco todavía me resulta tan envidiable y a la vez estremecedor que no puedo decir que No. Empecé con la poesía y la escritura fragmentaria, y más tarde sazoné mi vida hecha fragmentos con la traducción; hasta hoy, no he renunciado a esta multipolaridad. Soy Vahid; nacido en Teherán, una ciudad de Oriente Medio.