-چند روز قبل بعد از مدتها، به سراغ مجلات، هفتهنامهها و فصلنامههای قدیمیام رفتم و درایناثنا چشمم به شمارۀ هفتم و هشتم ویژۀ بهار و تابستانِ سال هشتادوسۀ فصلنامۀ "گوهران" افتاد و به مطلبی سرخوش و خاطرهانگیز از زندهیاد "عمران صلاحی " برخوردم با عنوان "خاطرات خندهدار". در این مطلب عمران صلاحی خاطراتی صمیمی و نغز از همنشینیها و مراودات خود با اهالی شعر و ادب و نیز ترکیب آن با طنز خلاقانه و شاعرانهاش، که منجر به شکلگیری ماجراهایی شیرین و دلنشین شده، را آورده که در ورای پوستۀ طنز و بهقول خودش خندهدار، خواننده را به نگاهی متفاوت با عینکِ عمران دعوت میکند.

بههرروی خواندن دوباره این طنازیهای عمران صلاحی و خندههای گاهوبیگاهم در حین خوانش آنها، منجر به این شد که تصمیم بگیرم یادی از آن ملانصرالدین شاعر کنم و چند نمونه از این شوخیهای شاعرانه را با شما قسمت نمایم. در پایان از شما تقاضا دارم که اگر در حین خواندن این مطالب شادی و شعفی در شما ایجاد شد، برای شادی روحِ عمران صلاحی سهمرتبه با صدایِ بلند بخندید!
خودم هستم
یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم میزدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی!
خانمها برگشتند و او را نگاه کردند.
نصرت گفت: خودم هستم!
معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ ششجلدی معین، هر جلدش میشد صد تومن. به طرف گفتم میخواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشهای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.
انبر دست
با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟
شاملو گفت: جلد چندمش را میخواهید؟!
مقدمه
احمدرضا احمدی میگفت: این روزها کتابهای شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه میخواهم از "علی دایی" یا "هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتابهایم مقدمه بنویسند.
اشتباه
در سفر سوئد خیلیها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه میگرفتند. وقتی صالحی شعر میخواند از من تعریف میکردند، وقتی من طنز میخواندم، به او فحش میدادند!
شعر و داستان
از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم مینوشتی، چرا دیگر داستان نمینویسی؟
گفت: من اگر ۱۵ صفحه شعر بنویسم، میگویند یک شعر بلند نوشتهام، اما اگر ۱۵ صفحه داستان بنویسم، میگویند یک داستان کوتاه نوشتهای!
ساختار
شمس لنگرودی میگفت داشتیم برای خودمان شعرمان را میگفتیم که "ساختارگرایی" مد شد. مدتها زحمت کشیدیم و ساختارگرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید "ساختارشکنی" کرد.
فهم شعر
دکتر رضا براهنی میگفت: در زمان شاه ما میخواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند، اما ساواک نفهمد. کار بر عکس میشد، یعنی مردم نمیفهمیدند و ساواک میفهمید!
استاد
مفتون امینی میگفت: روزی با غلامحسین نصیریپور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیریپور مرتب مرا "استاد" خطاب میکرد. من هم سینه را جلو میدادم و خودم را میگرفتم. به اولین قهوهخانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوهچی هم "استاد" میگوید. معلوم شد " استاد " تکیهکلام اوست.
ایدز
در کافهای جوانی شاعر به آقای شکرچیان گفت: چرا اینطور که من شعر میگویم، شعر نمیگویید؟
شکرچیان گفت: اگر آدمی تا پنجاهسالگی ایدز نگیرد، دیگر نمیگیرد!
ترکیب
یک نفر برای صرفهجویی در کلمات، نام سه نویسنده را اینطوری با هم ترکیب کرده بود:
جلال آل احمد محمود دولت آبادی!
خواننده: مرده شور ترکیبت را ببرد!
بیماری
خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدنش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:
بیماری من چون سبب پرسش او شد
میمیرم از این غم که چرا بهترم امروز!
جا
یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزنانداختن نبود.
همین که قاضی رفت، مهمان تازهواردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.
قاضی وقتی برگشت و دید صندلیاش را اشغال کردهاند، به من گفت:
بهر ..شیدن ز جا برخاستم
آمدم دیدم به جایم ..یده اند!
کجا؟
یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری میروی؟
گفتم: استاد، من همینجا ایستادهام و جایی نمیروم.
استاد اشارهای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان میروی و خودت خبر نداری؟