عابری می گذرد
بی سر، بی هوا
در دو سمت بدن اش
اندوه،
تاول زده است.
تنه ای می زند تا
اندوه اش را در جیب ام
به امانت بگذارد
و من، هیچ
نام اش را نمی پرسم.
می گذرم
بی سر، بی هوا
تاول زده و
دست در جیب
سرمایه ی اندوهگین ام را می شمارم.
عابری می گذرد
بی سر، بی هوا
در دو سمت بدن اش
اندوه،
تاول زده است.
تنه ای می زند تا
اندوه اش را در جیب ام
به امانت بگذارد
و من، هیچ
نام اش را نمی پرسم.
می گذرم
بی سر، بی هوا
تاول زده و
دست در جیب
سرمایه ی اندوهگین ام را می شمارم.
کفشدوزک ها
کفش هایم را تشییع کردند
و جوراب هایم
در آستانه ی یتیم شدن
بی تابی می کنند.
رفتن در پایم مانده
ماندن، اما
این پا و آن پا می کند.
مهلکه ی پایاپایی نیست زندگی
پاپی شده ام که
راستی جورابِ خوش
جفتی چند؟!
چندین سال است که در پاتوقی گوشۀ این شهرِ ضدِ جمع، جمع میشویم. بیدعوت و بدون هماهنگی. به جرئت میتوانم بگویم که پایدارترین دورهمیهای دوستانهام بوده و هست. اوایل با دوستان همدانشکدهای، بعدازظهرها دورِ هم جمع میشدیم و رفتهرفته با اهالی قدیمیتر و ساکنین محلی پاتوق هم آشنا شدیم و حسابی جمعمان، جمع شد. حالا دیگر از هر طیف و هر مسلکی دورمان مینشینند و خودی و غیرخودی هم نداشتیم و نداریم- بخوانید: دموکراتترین میزگرد مملکت! دلایل دوامش را اگر بخواهید دو چیز بیشتر نیست؛ اولی ارزانی چای! و دیگری، دگرپذیری یا همان تحمل عقاید مخالف که تمرین دموکراسی را به من آموخت. چه زمستانهایی که تا اواخر شب در سرمای بیرحم، خودمان را با آتش سیگار و گرمای بحث، داغ میکردیم و بعد از تعطیلیِ پاتوق، بحث را دنبال خودمان میکشیدیم در پیادهروها، و چه تابستانهایی که بهقول "عمران صلاحی" :
دلشان میخواست
چشم مردم را گریان بینند
گاز اشکآور را ول کردند
خندهآور بود.
و ما هم از شدت خنده راهمان را از خیابان آرزو به پاتوق امید، کج میکردیم... بازارچۀ امید، که هر جا باشیم، حوالی عصر یکییکی اعلام حضور میکنیم. گفتم بازارچه -بله- از بازارچهای حرف میزنم که در یکی از خیابانهای منتهی به انقلاب است و از آنجا یکراست میخورد به آزادی: مقصودم خیابان امیرآباد یا بهقولی همان خیابان ندا است.
دستآخر اینکه شعری ساختهام در باب اَدای دِینی به این جمع و آنجای عزیز، تا بمانَد و یادمان نرود که ما هم دلخوشیهای بزرگی داشتیم!
"پاتوق مَکاره "
به: بازارچهئیان
متفکرانه میچَرَندم
میان جمعی که
به ضیافت هیچ گِرد آمدهاند
جامی از هرگز
روی میز و
سیگارهایی برافراشته
که پرچم دوستیاند.
اینان که
بادِ دهان را در هوا
گم میکنند
و بیهزینه
تریبون میخَرَند.
اینجا از
منِ مَن تا منِ تو
گرمی آتش کبریتی
فاصله است که
شعلهاش را
دست غریبهای میزند.
میهمانی غافلانی که
زندگی را
به تأخیر میاندازند و
مرگ را
تمرینی، مرور میکنند...
... و تمام میشود جهان
هر شب
در لیوانهای چای
که برای فردا
بازیافت میشوند.
باران،
گلوگير ِ آسمان شده
ماه،
راه ِخانهاش را گُم كرده
ستارهها،
چشم ديدن سيّارهها را ندارند و
كهكشانِ راهِ شيري، از گُربهها میترسد...
ساعتِ شماطهدارِ خدا، خوابيده!
(همچنین بخوانید "قاب دنیا" را در سایت "ادبیات ما")
-چند روز قبل بعد از مدتها، به سراغ مجلات، هفتهنامهها و فصلنامههای قدیمیام رفتم و درایناثنا چشمم به شمارۀ هفتم و هشتم ویژۀ بهار و تابستانِ سال هشتادوسۀ فصلنامۀ "گوهران" افتاد و به مطلبی سرخوش و خاطرهانگیز از زندهیاد "عمران صلاحی " برخوردم با عنوان "خاطرات خندهدار". در این مطلب عمران صلاحی خاطراتی صمیمی و نغز از همنشینیها و مراودات خود با اهالی شعر و ادب و نیز ترکیب آن با طنز خلاقانه و شاعرانهاش، که منجر به شکلگیری ماجراهایی شیرین و دلنشین شده، را آورده که در ورای پوستۀ طنز و بهقول خودش خندهدار، خواننده را به نگاهی متفاوت با عینکِ عمران دعوت میکند.

بههرروی خواندن دوباره این طنازیهای عمران صلاحی و خندههای گاهوبیگاهم در حین خوانش آنها، منجر به این شد که تصمیم بگیرم یادی از آن ملانصرالدین شاعر کنم و چند نمونه از این شوخیهای شاعرانه را با شما قسمت نمایم. در پایان از شما تقاضا دارم که اگر در حین خواندن این مطالب شادی و شعفی در شما ایجاد شد، برای شادی روحِ عمران صلاحی سهمرتبه با صدایِ بلند بخندید!
خودم هستم
یک روز دو خانم زیبا در خیابان نادری قدم میزدند. نصرت رحمانی که پشت سرشان بود، داد زد: آقای نصرت رحمانی!
خانمها برگشتند و او را نگاه کردند.
نصرت گفت: خودم هستم!
معین
یک روز جلو دانشگاه، دکتر رضا براهنی را دیدم.
گفت: یک نفر آمد زیر گوشم گفت: معین ششصد تومن. خیلی خوشحال شدم و تعجب کردم. فرهنگ ششجلدی معین، هر جلدش میشد صد تومن. به طرف گفتم میخواهم. با هم وارد پاساژی شدیم. در گوشهای دور از چشم، نوار کاست معین خواننده را از جیبش در آورد و یواشکی به من داد.
انبر دست
با احمد شاملو در انتشارات ابتکار نشسته بودیم که یکی وارد شد و پرسید: انبر دست دارید؟
شاملو گفت: جلد چندمش را میخواهید؟!
مقدمه
احمدرضا احمدی میگفت: این روزها کتابهای شعر فروش خوبی ندارد. این دفعه میخواهم از "علی دایی" یا "هدیه تهرانی" خواهش کنم برای کتابهایم مقدمه بنویسند.
اشتباه
در سفر سوئد خیلیها من و سید علی صالحی را با هم اشتباه میگرفتند. وقتی صالحی شعر میخواند از من تعریف میکردند، وقتی من طنز میخواندم، به او فحش میدادند!
شعر و داستان
از محمد علی سپانلو پرسیدند: زمانی داستان هم مینوشتی، چرا دیگر داستان نمینویسی؟
گفت: من اگر ۱۵ صفحه شعر بنویسم، میگویند یک شعر بلند نوشتهام، اما اگر ۱۵ صفحه داستان بنویسم، میگویند یک داستان کوتاه نوشتهای!
ساختار
شمس لنگرودی میگفت داشتیم برای خودمان شعرمان را میگفتیم که "ساختارگرایی" مد شد. مدتها زحمت کشیدیم و ساختارگرایی کردیم. این دفعه گفتند در شعر باید "ساختارشکنی" کرد.
فهم شعر
دکتر رضا براهنی میگفت: در زمان شاه ما میخواستیم طوری شعر بگوییم که مردم بفهمند، اما ساواک نفهمد. کار بر عکس میشد، یعنی مردم نمیفهمیدند و ساواک میفهمید!
استاد
مفتون امینی میگفت: روزی با غلامحسین نصیریپور به کوهنوردی رفته بودم. بین راه نصیریپور مرتب مرا "استاد" خطاب میکرد. من هم سینه را جلو میدادم و خودم را میگرفتم. به اولین قهوهخانه که رسیدیم، دیدم دوستمان به قهوهچی هم "استاد" میگوید. معلوم شد " استاد " تکیهکلام اوست.
ایدز
در کافهای جوانی شاعر به آقای شکرچیان گفت: چرا اینطور که من شعر میگویم، شعر نمیگویید؟
شکرچیان گفت: اگر آدمی تا پنجاهسالگی ایدز نگیرد، دیگر نمیگیرد!
ترکیب
یک نفر برای صرفهجویی در کلمات، نام سه نویسنده را اینطوری با هم ترکیب کرده بود:
جلال آل احمد محمود دولت آبادی!
خواننده: مرده شور ترکیبت را ببرد!
بیماری
خسرو شاهانی در خانه بستری بود. آخرین روزهای عمرش به دیدنش رفتم. خیلی خوشحال شد و گفت:
بیماری من چون سبب پرسش او شد
میمیرم از این غم که چرا بهترم امروز!
جا
یک شب در یک مهمانی کنار محمد قاضی نشسته بودم. گلاب به رویتان، قاضی بلند شد که به دستشویی برود و از من خواست که مواظب صندلی او باشم. در محفل از شلوغی جای سوزنانداختن نبود.
همین که قاضی رفت، مهمان تازهواردی آمد و روی صندلی او نشست. من هم رویم نشد چیزی بگویم.
قاضی وقتی برگشت و دید صندلیاش را اشغال کردهاند، به من گفت:
بهر ..شیدن ز جا برخاستم
آمدم دیدم به جایم ..یده اند!
کجا؟
یک شب در انجمن ادبی صائب، استاد عباس فرات به من گفت: کجا داری میروی؟
گفتم: استاد، من همینجا ایستادهام و جایی نمیروم.
استاد اشارهای به قد بلند من کرد و گفت: داری به آسمان میروی و خودت خبر نداری؟
No nací en la palabra, sino en el esfuerzo continuo de parirla. El silencio imponente de las hojas en blanco todavía me resulta tan envidiable y a la vez estremecedor que no puedo decir que No. Empecé con la poesía y la escritura fragmentaria, y más tarde sazoné mi vida hecha fragmentos con la traducción; hasta hoy, no he renunciado a esta multipolaridad. Soy Vahid; nacido en Teherán, una ciudad de Oriente Medio.